P30World Forums
http://www.p30world.com/nw_imgs/rtl1.gif دانلود نرم افزار    
برگشت   P30World Forums > علم، فرهنگ، هنر > موضوعات علمی > ادبيات و علوم انساني

تابلو اعلانات

ادبيات و علوم انساني موضوعات مرتبط با ادبیات ، روانشناسی ، حقوق ، فلسفه ، منطق و ....

جواب
 
اختيارات تاپيک نمايش رسم
قديم 14-06-2007, 10:50 AM   #1

magmagf
مدیر انجمن موضوعات علمی
 
magmagf's Avatar
 
تاريخ عضويت: Mar 2006
محل سكونت: esfahan
پست ها: 9,681
12 داستان های شاهنامه

توی این تاپیک قصد داریم از چگونگی شکل گیری این کتاب بزرگ حرف بزنیم و داستان های شاهنامه را با نثر ساده با هم مرور کنیم

اگه تا به حال فرصتی واسه خوندن این کتاب نداشتید یا خوندن شعروار کتاب براتون سخت بوده اینجا فرصت خوبیه تا داستانهاش را با هم دیگه مرور کنیم


شاهنامه فردوسي داستان شاهان نيست ؛ مجموعه كارنامه هايي است كه داستان و سرگذشت پدران توست و

اينكه براي زنده ماندن چگونه جنگيده اند ؛ براي پيروزي حق چگونه قيام كرده اند ؛ چگونه از طبيعت آموخته اند و چگونه

آن را رام كرده اند و چگونه با جان و تنشان اين ملك را حفظ نموده اند ؛ چگونه پيرو راستي و ايمان به خداوند بوده اند و

اين همان ميراثي است كه امروز بدست تو سپرده شده. پهنه تاريخ ما كه نشانه تمامي رنج ها و شادي ها ؛ دادگري

ها و ستم هاست ؛ هنوز بارور از حماسه رستم ها و پهلواني هاست .

ـــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــــــــ
فهرست :

پدید آمدن شاهنامه
نخستين شاهان
ستيز اهريمن
كين خواهي هوشنگ
طهمورث ديوبند
آغاز تمدن (هوشنگ شاه)
طهمورث
جمشيد شاه
ناسپاسي جمشيد
ضحاك مار دوش
خواب ديدن ضحاك
زادن فريدون
خبر يافتن ضحاك
فریدون
کاوه آهنگر
سالاري فريدون
گشودن كاخ ضحاك
نبرد ضحاك و فريدون
ضحاك در زندان
به تخت نشستن فریدون
فرزندان فريدن
جندل و شاه يمن
افسون پادشاه يمن
داستان ايرج
ایرج و برادران
رفتن ايرج نزد برادران
كشته شدن ايرج
آگاهي فريدون از مرگ ايرج
زادن منوچهر
خونخواهي منوچهر
جنگ شيروي و گرشاسب
كشته شدن تور
كشته شدن سلم
بازگشتن منوچهر
داستان سام و سيمرغ
باز آمدن دستان
رفتن زال به كابل
داستان زال و رودابه
راي زدن زال با موبدان
نامه زال و سام
رودابه ، سیندخت ، مهراب
آگاه شدن منوچهر
سام و منوچهر
گفتگوي سام و سيندخت
زال در بارگاه منوچهر
پيوستن زال و رودابه
زادن رستم
دژ كوه سپند
رخش رستم
آغاز نبرد ميان ايران و توران
لشكر كشيدن افراسياب به ايران
گرفتار شدن نوذر
سپاه افراسياب در زابلستان
كشته شدن نوذر بدست افراسياب
آگاه شدن زال از مرگ نوذر
پادشاهي زو و گرشاب
رستم و كي قباد
فرجام قلون
كي قباد و افراسياب
آشتي خواستن پشنگ
به شاهي نشستن كي كاووس
پند ناپذيري كي كاوس
تاختن كي كاوس به مازندران
دیو سفید
پيغام كاوس بزال و رستم
هفت خوان )خوان اول: بيشه شير (
خوان دوم: بيابان بي آب
خوان سوم: جنگ با اژدها
خوان چهارم: زن جادو
خوان پنجم: جنگ با اولاد
خوان ششم: جنگ با ارژنگ ديو
خوان هفتم: جنگ با ديو سفيد
نبرد كي كاووس با شاه مازندران
پيروزي رستم بر شاه مازندران
لشكر كشيدن افراسياب به ايران تا گريختن او از رستم و بازگشت رستم
داستان رستم و سهراب
رفتن رستم به ديدن لشكر سهراب و كشتن ژنده رزم
وصيت رستم به زواره
كشتي گرفتن رستم و سهراب
داستان سياوش
عاشق شدن سودابه به سياوش
آمدن سياوش به مشكوي شاه كاوس
رفتن سياوش بار ديگر به شبستان
سودابه و چاره گري زن جادو
داستان بيژن و منيژه ۱
داستان بيژن و منيژه 2
شبيخون زدن رستم به ايوان افراسياب
آمدن افراسياب به رزم رستم
جنگ دوازده رخ
نبرد بيژن و هومان
كين خواهي پيران سپاه ايران را
جنگ بين گودرز و پيران فرماندهان دو لشگر ايران و توران
نبرد تن به تن پهلوانان ايران و توران و كشته شدن پيران بدست گودرز
گرفتارشدن افراسياب به دست هوم عابد
كشته شدن افراسياب بدست كيخسرو و پادشاهي كاوس
داستان كيخسرو و پايان كار او
آمدن زال و رستم به دربار كيخسرو
پادشاهی لهراسب
داستان لهراسب
کتایون دختر قیصر
خواستن ميرين دختر دوم قيصر روم را
به زني خواستن اهرن دختر سوم قيصر را
نامه قيصر بر الياس و باژخواستن از او
هزيمت شدن گشتاسپ از ارجاسپ
پادشاهي گشتاسپ و ظهور زرتشت
آمدن بهمن به سوی زال
رسيدن اسفنديار بر كوه نزد گشتاسپ
فرستادن گشتاسپ اسفنديار را بار ديگر به جنگ ارجاسپ
خان اول كشتن اسفنديار دو گرگ را
خان دوم كشتن اسفنديار شيران را
خان سوم كشتن اسفنديار اژدها را
خان چهارم كشتن اسفنديار زن جادو را
خان پنجم كشتن اسفنديار سيمرغ را
خان ششم گذشتن اسفنديار از برف
خان هفتم گذشتن اسفنديار از رود و كشتن گرگسار
magmagf is offline   Reply With Quote
2 کاربر از magmagf بخاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند
قديم 14-06-2007, 10:53 AM   #2

magmagf
مدیر انجمن موضوعات علمی
 
magmagf's Avatar
 
تاريخ عضويت: Mar 2006
محل سكونت: esfahan
پست ها: 9,681
پيش فرض پدید آمدن شاهنامه

فردوسي در آغاز شاهنامه چنين مي گويد

كه از زمانهاي باستان در ايران كتابي بود پر از داستانهاي گوناگون كه
سرگذشت شاهان و دلاوران ايران را در آن گرد آورده بودند. پس از آنكه شاهنشاهي ايران به دست تازيان برافتاد اين
كتاب هم پراكنده شد. اما پاره هاي آنرا موبدان در گوشه و كنار نگاه ميداشتند ، تا آنكه يكي از بزرگان و آزادگان ايران كه
مردي دلير و خردمند و بخشنده بود ، به جستجو افتاد تا تاريخ گذشته ايران را از روز نخست بيابد و آنچه را بر شاهان و
خسروان ايران گذشته است در دفتر فراهم آورد.

پس موبدان سالخورده را كه از تاريخ باستاني ايران آگاهي داشتند ، از هر گوشه و كناري نزد خود خواست و از تاريخ روزگاران كهن جويا شد : كه شاهان ايران از ديرباز چگونه كشورداري كردند و آغاز و انجام هر يك چه بود و بر ايران در اين ساليان دراز چه گذشت.

موبدان تاريخ باستاني ايران را باز گفتند و آن بزرگ مرد از سخنان آنان كتابي نامدار فراهم آورد كه بزرگ و كوچك بر آن آفرين گفتند. آنهايي كه خواندن ميدانستند داستانهاي اين كتاب را براي مردم مي خواندند و دل آنان را به ياد شكوه گذشته ايران شاد مي كردند. اين كتاب در ميان مردم گرامي شد.

دقيقي شاعر

آنگاه جواني خوش طبع و گشاده زبان پيدا شد و به اين انديشه افتاد كه اين كتاب را به شعر درآورد.دوستان وي همه از اين انديشه شاد شدند. اما افسوس كه اين شاعر گرفتار برخي تندرويهاي جواني بود و به عاقبت آن دچار شد و در جواني به دست بنده خود كشته شد و نظم كردن «نامه شاهان» ناتمام ماند. من وقتي از كار اين شاعر نااميد شدم به دلم افتاد كه همت كنم و نامه شاهان را فراهم آورم و خود آنرا در قالب شعر بريزم.

پس در طلب آن برآمدم و از هر كسي جويا شدم. از گردش روزگار مي ترسيدم ،مي ترسيدم عمرم وفا نكند و كار به ديگري بيفتد. از طرفي زر و مال من چندان نبود كه بپايد و سالها عهده دار من و كوشش من باشد. اينگونه كوششها و رنجها هم خريدار نداشت. سراسر كشور را جنگ و شورش فرا گرفته بود و كار بر پژوهندگان و هنرمندان سخت بود و كسي قدر سخن را نمي دانست و حال آنكه در جهان چه چيزي بهتر از سخن نيكوست؟

مگر نه آن است كه پيغمبر مردم را با سخن به خدا رهبري كرد؟

مدتي در انديشه بودم ولي آشكار نمي كردم، زيرا كسي كه در اين مقصود يار من باشدنمي يافتم. تا آنكه دوست مهربان و يكرنگي كه در يكي از شهرها داشتم مرا دل داد و گفت:

«قصد تو قصد شايسته ايست. من نامه شاهان را نزد تو مي آورم. تو جواني و خوش طبع و والاسخن، چه بهتر كه به چنين كار گرانمايه اي دست بزني و با شعر كردن نامه شاهان براي خود خوشنامي و سرافرازي حاصل كني.»

به سخنان او دلگرم شدم و وقتي نامه شاهان را نزد من آورد از ديدن آن جان تاريكم افروخته شد و به سرودن آن دست بردم.

دوست جوانمرد

بخت هم مدد كرد و يكي از بزرگان به ياري من برخاست. اين بزرگمرد كه نژادش به آزادگان قديم مي رسيد جواني خردمند و بيدار و روشن روان بود. زباني نرم و پاكيزه داشت و فروتن و پر آزرم بود.به من گفت:«بگو تا هر چه بخواهي فراهم كنم. از هر چه از دست من برآيد كوتاهي نخواهم كرد.» اين نيكمرد نامدار با نيكويي و بخشش خود مرا از زمين به آسمان رساند. مرا مانند تازه سيبي كه از آسيب باد نگه دارند ، نگاه داري و حمايت مي كرد. از جوانمردي و بخشندگي ، دنيا در ديده اش خوار بود و زر و خاك در چشمش يكسان مي نمود.

افسوس كه ناگهان ريشه عمر اين رادمرد كنده شد و چون سروي تندباد از جا بكند به خاك افتاد و به دست ستمگران مردم كش ناپديد شد. دريغ از آن برز و بالاي شاهانه اش. پس از مرگ او روانم لرزان شد و نوميدي در دلم رخنه كرد. تا آنكه يك روز به ياد پندي از اين رادمرد افتادم كه مي گفت:

« اين كتاب شهرياران است. اگر آنرا به نظم آوردي، به شهرياري بسپار.» از به ياد آوردن اين گفتار دلم آرامشي گرفت و روانم شاد شد. با خود گفتم كه بخت خفته ام بيدار شد و زمان سخن گفتن آمد و روزگار كهنه نو شد.


روياي فردوسي


يك شب در همين انديشه به خواب رفتم. در خواب ديدم كه شمع درخشنده اي از ميان آب برآمد و روي گيتي را كه چون لاجورد تيره بود، چون ياقوت زرد روشن كرد. آنگاه تخت پيروزه اي پيدا شد كه شهرياري تاج بر سر چون ماه درخشان بر آن نشسته بود. سپاهش تا دو ميل صف بسته بودند و بر دست چپش هفتصد ژنده پيل ايستاده و وزيري پاك نهاد در پيش شاه به خدمت، كمر بسته بود. من از ديدن شاه و سپاهيان و ژنده پيلان خيره شدم و از نامداران درگاه پرسيدم آنكه چون ماه بر تخت نشسته است كيست؟ گفتند:

«محمود جهاندار است كه ايران و توران در فرمان اوست و از كشمير تا درياي چين مردم ثناگوي اويند. تو نيز كه سخن سرايي ، آفرين گوي او باش.»

بيدار شدم و از جا جستم و زماني دراز در آن شب تيره بيدار بودم. با خود گفتم اين خواب را بايد پاسخ بگويم. پس به نام فرخنده شهريار، محمود غزنوي، به نظم شاهنامه دست بردم.
magmagf is offline   Reply With Quote
قديم 14-06-2007, 10:54 AM   #3

magmagf
مدیر انجمن موضوعات علمی
 
magmagf's Avatar
 
تاريخ عضويت: Mar 2006
محل سكونت: esfahan
پست ها: 9,681
پيش فرض نخستين شاهان

در آغاز مردم از فرهنگ و تمدن بهره اي نداشتند و پراكنده مي زيستند. نخستين كسي كه بر مردم سرور شد و آئين

پادشاهي آورد، كيومرث بود. نخستين روز بهار كه آغاز جوان شدن گيتي بود، بر تخت نشست. در آن روزگار زندگي

ساده و بي پيرايه بود. مردم جامه را نمي شناختند و خورشهاي گوناگون را نمي دانستند.


كيومرث در كوه خانه داشت و خود و كسانش پوست پلنگ بر تن مي كردند. اما كيومرث فر ايزدي و نيروي بسيار داشت

و مردمان و جانوران همه فرمانبردار او بودند و او راهنما و آموزنده مردم بود. مايه شادي و خوشدلي كيومرث فرزندي

بود خوبروي و هنرمند و نامجو بنام سيامك. كيومرث به مهر اين فرزند سخت پاي بند بود و بيم جدائيش او را نگران مي

كرد. روزگاري گذشت و سيامك باليد و بزرگ شد و شهرياري كيومرث به وي نيرو گرفت.


magmagf is offline   Reply With Quote
2 کاربر از magmagf بخاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند
قديم 14-06-2007, 10:57 AM   #4

magmagf
مدیر انجمن موضوعات علمی
 
magmagf's Avatar
 
تاريخ عضويت: Mar 2006
محل سكونت: esfahan
پست ها: 9,681
پيش فرض ستيز اهريمن

همه دوستدار سيامك بودند جز يك تن و آن اهريمن بدانديش بود كه با اين جهان و مردم آن دشمني داشت و با خوبيهاي عالم، ستيزه مي كرد. اما از ترس بدخواهي، خود را آشكار نمي ساخت. از جواني و فروزندگي و شكوه سيامك رشك بر اهريمن چيره شد و در انديشه آزار افتاد. اهريمن بچه اي بدخواه و بي باك چون گرگ داشت. سپاهي براي وي فراهم كرد و او را به نيرنگ بنام هواخواه و دوستدار نزد كيومرث فرستاد. رشك در دل ديوزاده مي جوشيد و جهان از نيكبختي سيامك پيش چشمش سياه بود. زبان به بدگويي گشاد و انديشه خود را با اين و آن درميان گذاشت. اما كيومرث آگاه نبود و نمي دانست چنين بدخواهي در درگاه خود دارد.

سروش كه پيك هرمزد، خداي بزرگ، بود بر كيومرث ظاهر شد و دشمني فرزند اهريمن و قصدي را كه به جان سيامك داشت ، بر سيامك آشكار كرد. چون سيامك از بدانديشي ديو پليد آگاه شد، برآشفت و سپاه را گردآورد و پوست پلنگ را جوشن خود كرد و به نبرد ديوزاده رفت. هنگاميكه دو سپاه در برابر يكديگر ايستادند سيامك كه دلير و آزاده بود، خواستار جنگ تن به تن شد. پس برهنه گرديد و با ديوزاده درآميخت. ديو زاده نيرنگ زد و وارونه چنگ انداخت و به قامت سيامك شكست آورد.

فگند آن تن شاه بچه به خاك

بچنگال كردش جگرگاه چاك

سيامك به دست چنان زشت ديو

تبه گشت و ماند انجمن بي خديو

چون به كيومرث خبر رسيد كه سيامك به دست ديوزاده كشته گرديد، گيتي از غم بر او تيره شد. از تخت فرود آمد و زاري سر داد. از سپاه خروش برآمد و دد و دام و مرغان، همه گردآمدند و زار و گريان به سوي كوه رفتند. يك سال مردم در كوه به سوگواري نشستند، تا آنكه سروش خجسته از كردگار پيام آورد كه « كيومرث، بيش از اين مخروش و به خود باز آي. هنگام آنست كه سپاه فراهم كني و گرد از آن ديو بدخواه برآوري و روي زمين را از آن ناپاك پاك كني.»

كيومرث سر به سوي آسمان كرد و خداوند را آفرين خواند و اشك از مژگان پاك كرد. آنگاه به كين سيامك كمر بست.


magmagf is offline   Reply With Quote
این کاربر از magmagf بخاطر این مطلب مفید تشکر کرده است
قديم 14-06-2007, 10:57 AM   #5

magmagf
مدیر انجمن موضوعات علمی
 
magmagf's Avatar
 
تاريخ عضويت: Mar 2006
محل سكونت: esfahan
پست ها: 9,681
پيش فرض كين خواهي هوشنگ

سيامك فرزندي با فرهنگ به نام هوشنگ داشت كه يادگار پدر بود و كيومرث او را بسيار گرامي مي داشت. چون

هنگام كين خواهي رسيد، كيومرث هوشنگ را پيش خود خواند و او را از آنچه گذشته بود و ستمي كه بر سيامك رفته

بود، آگاه كرد و گفت: « من اكنون سپاهي گران فراهم مي كنم و به كين خواهي فرزندم سيامك، كمر مي بندم. اما

بايد كه تو پيشرو سپاه باشي، چه تو جواني و من سالخورده ام. سالار سپاه تو باش.»


آنگاه سپاهي گران فراهم كرد. همه دد و دام از شير و ببر و پلنگ و گرگ و همچنين مرغان و پريان، درين كين خواهي

به سپاه وي پيوستند. اهريمن نيز با سپاه خود دررسيد. دو سپاه بهم درافتادند. دد و دام نيرو كردند و ديوان اهريمني

را به ستوه آوردند. آنگاه هوشنگ دلير چون شير، چنگ انداخت و جهان را بر فرزند اهريمن تار كرد و تنش را به بند

كشيد و سر از تنش جدا ساخت و پيكر او را خوار بر زمين انداخت.



چون كين سيامك گرفته شد، روزگار كيومرث هم به سر آمد و پس از سي سال پادشاهي درگذشت.
magmagf is offline   Reply With Quote
2 کاربر از magmagf بخاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند
قديم 14-06-2007, 12:19 PM   #6
ali reza majidi 14
آخر فروم باز
 
ali reza majidi 14's Avatar
 
تاريخ عضويت: May 2007
محل سكونت: تبریز
پست ها: 1,257
پيش فرض

آقا من هم می تونم بزارم اجازه هست
ali reza majidi 14 is offline   Reply With Quote
قديم 14-06-2007, 12:36 PM   #7
ali reza majidi 14
آخر فروم باز
 
ali reza majidi 14's Avatar
 
تاريخ عضويت: May 2007
محل سكونت: تبریز
پست ها: 1,257
پيش فرض

[URL="http://www.mehrargham.com/dorjonline/Shahnameh/poem14.html"][/URL]
سخن گوي دهقان چه گويد نخست که نامي بزرگي به گيتي که جست کـه بود آنکـه ديهيم بر سر نـهاد ندارد کـس آن روزگاران بـه ياد مـگر کز پدر ياد دارد پـسر بـگويد ترا يک بـه يک در بـه در کـه نام بزرگي کـه آورد پيش کرا بود از آن برتران پايه بيش پژوهـنده نامـه باسـتان کـه از پـهـلوانان زند داسـتان چـنين گـفـت کايين تخت و کلاه کيومرث آورد و او بود شاه چو آمد بـه برج حـمـل آفـتاب جـهان گشـت با فر و آيين و آب بـتابيد ازآن سان ز برج بره کـه گيتي جوان گشت ازآن يکسره کيومرث شد بر جـهان کدخداي نخستين به کوه اندرون ساخت جاي سر بخـت و تختش برآمد بـه کوه پـلـنـگينـه پوشيد خود با گروه ازو اندر آمد هـمي پرورش کـه پوشيدني نو بد و نو خورش بـه گيتي درون سال سي شاه بود بـه خوبي چو خورشيد بر گاه بود هـمي تافـت زو فر شاهنشهي چو ماه دو هفتـه ز سرو سـهي دد و دام و هر جانور کـش بديد ز گيتي بـه نزديک او آرميد دوتا مي‌شدندي بر تـخـت او از آن بر شده فره و بـخـت او بـه رسـم نـماز آمدنديش پيش وزو برگرفـتـند آيين خويش پـسر بد مراورا يکي خوبروي هـنرمـند و همچون پدر نامجوي سيامـک بدش نام و فرخـنده بود کيومرث را دل بدو زنده بود بـه جانـش بر از مهر گريان بدي ز بيم جداييش بريان بدي برآمد برين کار يک روزگار فروزنده شد دولـت شـهريار بـه گيتي نبودش کسي دشمـنا مـگر بدکنـش ريمـن آهرمـنا بـه رشـک اندر آهرمن بدسـگال هـمي راي زد تا بـباليد بال يکي بچه بودش چو گرگ سـترگ دلاور شده با سـپاه بزرگ جـهان شد برآن ديوبـچـه سياه ز بـخـت سيامـک وزآن پايگاه سـپـه کرد و نزديک او راه جست همي تخت و ديهيم کي شاه جست همي گفت با هر کسي راي خويش جـهان کرد يکـسر پرآواي خويش کيومرث زين خودکي آگاه بود کـه تخـت مهي را جز او شاه بود يکايک بيامد خجـسـتـه سروش بـسان پري پـلـنـگينـه پوش بگـفـتـش ورا زين سخن دربه‌در کـه دشمن چه سازد همي با پدر سخن چون به گوش سيامک رسيد ز کردار بدخواه ديو پـليد دل شاه بـچـه برآمد بـه جوش سـپاه انجمن کرد و بگشاد گوش بـپوشيد تـن را بـه چرم پلنـگ کـه جوشـن نبود و نه آيين جنگ پذيره شدش ديو را جـنـگـجوي سپـه را چو روي اندر آمد به روي سيامـک بيامد برهـنـه تـنا برآويخـت با پور آهرمـنا بزد چـنـگ وارونـه ديو سياه دوتا اندر آورد بالاي شاه فـکـند آن تـن شاهزاده به خاک بـه چنـگال کردش کمرگاه چاک سيامـک بـه دسـت خروزان ديو تبـه گشت و ماند انجمن بي‌خديو چو آگـه شد از مرگ فرزند شاه ز تيمار گيتي برو شد سياه فرود آمد از تـخـت ويلـه کـنان زنان بر سر و موي و رخ را کـنان دو رخـساره پر خون و دل سوگوار دو ديده پر از نـم چو ابر بـهار خروشي برآمد ز لـشـکر بـه زار کـشيدند صـف بر در شـهريار همـه جامـه‌ها کرده پيروزه رنگ دو چشـم ابر خونين و رخ بادرنـگ دد و مرغ و نخچير گشـتـه گروه برفـتـند ويلـه کـنان سوي کوه برفـتـند با سوگواري و درد ز درگاه کي شاه برخاسـت گرد نشسـتـند سالي چنين سوگوار پيام آمد از داور کردگار درود آوريدش خجسـتـه سروش کزين بيش مـخروش و بازآر هوش سپـه ساز و برکش به فرمان من برآور يکي گرد از آن انـجـمـن از آن بد کـنـش ديو روي زمين بـپرداز و پردختـه کـن دل ز کين کي نامور سر سوي آسـمان برآورد و بدخواسـت بر بدگـمان بر آن برترين نام يزدانـش را بـخواند و بـپالود مژگانـش را وزان پس به کين سيامک شتافـت شـب و روز آرام و خفتن نيافـت
ali reza majidi 14 is offline   Reply With Quote
قديم 14-06-2007, 01:33 PM   #8

magmagf
مدیر انجمن موضوعات علمی
 
magmagf's Avatar
 
تاريخ عضويت: Mar 2006
محل سكونت: esfahan
پست ها: 9,681
پيش فرض

خیلی لطف می کنید علی رضا جان که همراهی کنید و شما هم داستان قرار بدید خوش حال می شم
فقط اگه عنوان داستان یعنی اینکه کدوم داستان شاهنامه را دارید نقل می کنید بنویسید خیلی خوب می شه تا بچه ها گیج نشن و بدونن که کدوم داستان را دارن می خونن و در صورت تهیه فهرست برای تاپیک ما هم بدونیم اسم داستان مربوط به پست شما چیه

مرسی از زحمتت و توجهت
magmagf is offline   Reply With Quote
قديم 15-06-2007, 01:44 AM   #9

magmagf
مدیر انجمن موضوعات علمی
 
magmagf's Avatar
 
تاريخ عضويت: Mar 2006
محل سكونت: esfahan
پست ها: 9,681
پيش فرض طهمورث ديوبند

هوشنگ پس از آن سالها به فرمان يزدان پادشاهي كرد و در آباداني جهان و آسايش مردمان كوشيد و روي گيتي را پرازداد و راستي كرد. اما هوشنگ نيز سرانجام زمانش فرارسيد و جهان را بدرود گفت و فرزند هوشمندش طهمورث به جاي او بر تخت شاهي نشست.

اهريمن بدسرشت با آنكه چندين بار شكست خورده بود، دست از بدانديشي برنمي داشت. همواره در پي آن بود كه اين جهان را كه آفريده يزدان بود به زشتي و ناپاكي بيالايد و مردمان را در رنج بيفكند و آسايش و شادي آنان را تباه كند و گياه و جانور را دچار آفت سازد و دروغ و ستم را در جهان پراكنده كند.

طهمورث در انديشه چاره افتاد و كار اهريمن را با دستور خود «شيداسب» كه راهنمايي آگاه دل و نيكخواه بود در ميان نهاد. شيداسب گفت كار آن ناپاك را با افسون چاره بايد كرد. طهمورث چنين كرد و با افسوني نيرومند سالار ديوان را پست و ناتوان كرد و فرمانبردار ساخت. آنگاه چنان كه بر چارپا مي نشينند، بر وي سوار شد و به سير و سفر در جهان پرداخت.

ديوان و ياران اهريمن كه در فرمان طهمورث بودند، چون زبوني و افتادگي سالار خود را ديدند، برآشفتند و از فرمان طهمورث گردن كشيدند و فراهم آمدند و آشوب به پا كردند. طهمورث كه از كار ديوان آگاه شد، بهم برآمد و گرزگران را بر گردن گرفت و كمر به جنگ ديوان بست. ديوان و جادوان نيز از سوي ديگر آماده نبرد شدند و فرياد به آسمان برآوردند و دود و دمه به پا كردند. طهمورث دل آگاه، باز از افسون ياري خواست:

دوسوم از سپاه اهريمن را به افسون بست و يك سوم ديگر را به گرزگران شكست و بر زمين افكند. ديوان چون شكست و خواري خود را ديدند، زنهار خواستند كه « ما را نكش و جان ما را ببخش تا ما نيز هنري نو به تو بياموزيم» طهمورث ديوان را زنهار داد و آنان نيز در فرمان او درآمدند و رمز نوشتن را بر وي آشكار كردند و نزديك سي گونه خط، از پارسي و رومي و تازي و پهلوي وسغدي و چيني به وي آموختند.

طهمورث نيز پس از سالياني چند، درگذشت و پادشاهي جهان را به فرزند فرهمند وخوب چهره اش جمشيد، بازگذاشت.

( منبع هم آی کتاب هست )
magmagf is offline   Reply With Quote
2 کاربر از magmagf بخاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند
قديم 15-06-2007, 01:45 AM   #10

magmagf
مدیر انجمن موضوعات علمی
 
magmagf's Avatar
 
تاريخ عضويت: Mar 2006
محل سكونت: esfahan
پست ها: 9,681
پيش فرض آغاز تمدن (هوشنگ شاه)




در آغاز مردمان پراكنده مي زيستند و پوشش از برگ مي ساختند و خورش آنان از گياه و ميوه درختان بود. كيومرث پادشاه نخستين جهان، مردمان را گرد كرد و به فرمان خود درآورد و آئين شاهي را بنياد گذارد و مردم را به خورش و پوشش بهتر رهبري كرد. سيامك به دست فرزند اهريمن كشته شد و امان نيافت تا در اين راه گامي بردارد.

هوشنگ


اما هوشنگ پادشاهي هوشمند و بينا دل و به آباداني جهان كمر بست. هوشنگ نخستين كسي بود كه آهن را شناخت و آن را از دل سنگ بيرون آورد. چون بر اين فلز گرانمايه دست يافت، پيشه آهنگري را بنياد گذاشت و تبر و اره و تيشه از آهن ساخت. چون اين كار ساخته شد، راه و رسم كشاورزي را آغاز نهاد. نخست به آبياري گراييد و با كندن جويها آب رودخانه را به دشت و هامون برد. آنگاه بذرافشاندن و كاشتن و درودن را به مردمان اموخت و مردمان كارآمد را به برزگري گذاشت. بدينگونه كار خورش مردم بسامان رسيد و هركس توانست در خانه خود نان تهيه كند .در كيش و آيين يزدان پرستي ، هوشنگ پيرو نياي خود كيومرث بود و گرامي داشتن آتش و نيايش آن نيز از زمان هوشنگ آغاز شد ، چه نخست او بود كه آتش را از سنگ پديد آورد .

پديدار شدن آتش


و آن چنان بود كه يك روز هوشنگ با گروهي از ياران خود به سوي كوه مي رفت، ناگاه از دور، ماري سياه رنگ و تيزتاز و هول انگيز پديدار شد. دو چشم بر سر داشت و از دهانش دود برمي خواست. هوشنگ دلير و چالاك بود. سنگي برداشت و پيش رفت و آنرا به نيروي تمام، به سوي مار پرتاب كرد. مارپيش از آنكه سنگ به آن برسد، از جا برجست وسنگي كه هوشنگ پرتاب كرده بود، به سنگي ديگر خورد و هردو در هم شكستند و شراره هاي آتش به اطراف جستن كرد و فروغي رخشنده پديد آمد. هرچند مار كشته نشد اما راز آتش گشوده شد. هوشنگ جهان آفرين را ستايش كرد و گفت اين فروغ، فروغ ايزدي است. بايد آنرا گرامي بداريم و بدان شاد باشيم.

چون شب فرارسيد فرمان داد تا به همان گونه شراره از سنگ جهاندند و آتشي بزرگ برپا كردند و به پاس فروغي كه ايزد بر هوشنگ آشكار كرده بود جشن ساختند و شادي كردند.

مي گويند كه «جشن سده» كه نزد ايرانيان قديم بسيار گرامي بود و به هنگام آن آتش مي افروختند از آن شب به يادگار مانده است. كوشش هوشنگ به اينجا پايان نگرفت. فره ايزدي با وي بود و او را بر كارهاي بزرگ توانا مي كرد. هوشنگ بود كه دامهاي اهلي را چون گاو و خر و گوسفند، از دامهاي نخجيري چون گور و گوزن جدا ساخت، تا هم مايه خوراك مردمان باشند و هم در ورزيدن زمين و كشاورزي به كار آيند.از جانوران دونده آنها را كه چون سنجاب و قاقم و روباه و سمور، پوست نرم و نيكو داشتند برگزيد تا مردمان پوست آنها را بر خود بپوشند. بدينگونه هوشنگ، عمر خود را به كوشش و انديشه و جستجو براي آباداني جهان و آسايش مردمان بكار برد و جهان را آبادتر از آنچه به وي رسيده بود، به طهمورث سپرد.
magmagf is offline   Reply With Quote
2 کاربر از magmagf بخاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند
جواب

Tags
داستان‌های شاهنامه, شاهنامه


کاربراني که اين گفتگو را مشاهده ميکنند: 1 (0 کاربران و 1 مهمان)
 
اختيارات تاپيک
نمايش رسم

قوانين ايجاد تاپيک در انجمن
شما نمی توانید تاپیک ایحاد کنید
شما نمی توانید پاسخی ارسال کنید
شما نمی توانید فایل پیوست کنید
شما نمی توانید پاسخ خود را ویرایش کنید

BB code is روشن
شکلک ها روشن هستند
کد [IMG] اکنون روشن میباشد
HTML کد خاموش مي باشد

پرش



واحد زمان برحسب GMT +3.5. ساعت هم اکنون 10:49 PM.


Powered by vBulletin® Version 3.8.4
Copyright ©2000 - 2010, Jelsoft Enterprises Ltd.
کليه حق و حقوق متعلق است به گروه نرم افزاري P30world
استفاده از مطالب اين سايت به هر نحو ، منوط به کسب اجازه کتبي از مديريت ميباشد
Email : Forum [at] p30world.com    Fax : +98 (131) 3245397

دانلود نرم افزار     سفارش تبلیغات     تماس با مدیریت وب سایت